زندگی واقعی
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
زندگی هرچقدر هم معادلاتش پیچیده باشد و شرایطش غیرقابل پیشبینی باشد اما دست آخر اگر یک برنامه ریزی درست پشت آن نباشد، زندگی بر پایه شانس و اقبال میشود و آن وقت اگر بر حسب اتفاق در جای نادرست قرار گرفتی حق اعتراض نداری! همین که بدانی برای رسیدن به آن تمام تلاشت را میکنی دیگر طبق برنامه پیش نرفتن همه
یه جنگ نابرابر
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
جنگیست نابرابر میان آدم ها و زندگی، جنگی که باید آنقدر قوی بشوی که روبرویش بایستی، قد علم کنی، تما قد جوری از خودت دفاع کنی که نتواند تو را از حرکت بایستاند...نتیجه جنگ همیشه به نفع آدمی اما نیست، گاهی آنقدر تلفات میدهی، روحت خورده میشود، جسمت آش و لاش میشود، اما باید بلند شوی، خودت را بتکانی، جل
ظرفی پراز خالی
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
داستان تازه از آن جا شروع میشود که ظرف زندگیت نه دیگر پر میشود و نه سرریز میشود و نه حتی خالی می ماند...همه چیز به اندازه و متعادل در ظرف داری جز یک چیز و آن هم "حال خوب" است...از یک جا در زندگی تفریح همان تفریحیست که روزی تا سرحد مرگ به تو هیجانی وارد کرد که صدای جیغ ها و خنده هایت حسرت به دل کودک
نسوزانش!
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
همیشه همه چیز آنطور که میخواهی نمیشود، همیشه همه چیز بر وفق مرادت پیش نمیرود... این ها را کسی عمیق میفهمد که یک بار تا ته چیزی را رفته باشد، ته عشق، ته احساسات، ته کار کردن، ته درس خواندن...فرق نمیکند که ته چه چیزی، مهم آن است که یک بار تا آخرش را رفته باشد و اما نرسیده باشد، یک بار از عمق وجودش خو
حواس پنجگانه ام!
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
چشمانم را میبندم، کمی پیاده با چشمان بسته راه میروم، غرق میشوم، سرگیجه میگیرم ، حس میکنم تکیه گاهی میخواهم تا بتوانم برای لحظاتی دستم را به آن بگیرم و باز به این دنیا بازگردم، بوی عطر بهار نارنج مستم کرده، حس میکنم بهار را با تمام وجود نفس میکشم، درون ریه هایم میکشم ، دلم نمیخواهد چشمانم را باز کنم
جواب های به وقت
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
باید جواب داد ، نباید همیشه سکوت کرد، نباید رخوت به جانت افتد و مرز بین پاسخ دادن و ندادنت گم بشود، اما برای کسی که جواب دادن و ندادنت فرق ندارد، چه فرق میکند، چه سکوت کرده باشی، چه تند و تند پشت هم حرف بافته باشی و گره های فرش دلت را باز کرده باشی داده باشی دستش...نمیفهمد...نمیخواهد که بفهمد...باید...
عمیق باش
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
مثل رودخانه می مانند، آدم ها را میگویم، میتوانند عمیق باشند اما جوری زلالت و آرامششان جلبت کند که دلت بخواهد درونشان باشی و زندگی کنی، و میتوانند آنقدر سطحی باشند و کم عمق که دلت نخواهد حتی کشفشان کنی، از بس سر و تهشان مشخص است، از بس هربار همه چیزشان برایت رو بوده...
شجاع خواهم ماند
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:53
در حین انجام دادن کارهایم شروع به دیدن یکی از تدتاک هایی که در آرشیو داشتم کردم و آنقدر برایم جذاب بود که در حالی که دوبار دیدمش باز هم برای تمام دختران فرستادم تا ببینند. داستان از این قرار بود که در این تدتاک از برابری توانمندی زن و مرد در همه چیز حرف میزد و اما تفاوتی که زن ها دارند... زن ها به
هوشم نه موافقان نه خویشان بردند
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
یک دختر بیست واندی ساله هستم که از اول راهنمایی به طرق مختلف می نوشتم، دفترخاطرات، شعر، دل نوشته ، رمان ... عاشق نوشتن ، نقاشی، موسیقی و عکاسی هستم و بی اینا نمیتونم زندگی کنم و در کل دنیام با دنیای هنر و فانتزی و رویاپردازی گره خورده.دوران دبیرستانم وبلاگی داشتم که الان حتی اسمش رو هم یادم نیست، ب
ایده های یک فیلسوف در باره ازدواج
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
باید به زوجهای تازه ازدواج کرده یاد بدهند هیچکس در دنیا بیشتر از همسرشان، آنها را دلخور و حتی منزجز نخواهد کرد. چون احتمالا زیادی به هم امید می بندند و توقع شان از همدیگر، بیش از مقداری است که از هر انسانی بر می آید. تنها راهی که زندگی مشترک می تواند موفق باشد این است که هیچ توقعی از آن نداشته باشی
عشق چیز عجیبیست، خیلی عجیب!
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
یک روز که چشمت را باز میکنی و میفهمی که عاشق شده ای، عجیب ترین های ممکن برایت اتفاق می افتد. از همان روز دیگر تو، همان خود قبلیت نیست. مثل کرمی که از پیله اش بیرون آمده باشد و پروانه ای زیبا شده باشد، لطیف میشوی، بالت را به روی عشق و سرسبزیش می گشایی و بال میزنی ... مهربان تر، شاداب تر میشوی و دلت
براى دخترم
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
روزى براى دخترم خواهم نوشت که براى مستقل بودن باید آنقدر قوى، قدرتمند و ثروتمند باشى از هر لحاظ تا کسى نتواند تو را خم کند! آنقدر با اعتماد بنفس ظاهر شوى که هیچکس نتواند از تو در ذهنش موجودى ضعیف یا نیازمند متصور شود و آنقدر با احساس زندگى کنى که هیچکس نتواند منابع عشقت از کائنات را از تو دریغ بدار
زندگی ساده ...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
امروز در حالی که خانوم همکار تند و تند از خریدهای مارک و قیمتی خودش میگفت، من داشتم تند تند به کارام رسیدگی می کردم و با خودم فکر میکردم واقعا این همه خرید رو کجا جا میده!؟ یادم به خانوم مسنی افتاده بود که سال ها زباله توی خونش انبار کرده بود و همسایه ها از بوی ناخوشایند پلیس را خبر کرده بودند. همی
وفاداری گذشته
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
شاید که تو به گذشته ات وفادار نمانی...اما گذشته به تو خوب وفادار می ماند.همیشه همینطور است، یک مشت خاطرات هی توی سرت می کوبد، می آید و می رود ، تاریکخانه ذهنت میشود محل عبور و مرورشان ، ان وقت است که میفهمی گذشته ودلتنگی دویار وفادار دیروز و امروزند که تا همیشه وفاداریشان به تو باقی می ماند. آن وقت
ذهن های پر وسواس پردغدغه
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
ذهن های ما پراز وسواس است، پر از ترس و تردید ، پر از دلهره های بی پایان، دل آشوب هایی از روابطمان، از رفتن ها و آمدن ها...علتش؟ هنوز هم کسی نمیداند که آدمی وقتی ریشه اش در زمین محکم شده باشد، وقتی خوب خودش را شناخته باشد، چرا باید پای احساسش که به میان می آید تاب یک وزش باد نسبتا ملایم را هم نداشته
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
آدم است دیگر، گاهی برمیدارد خودش را متلاشی میکند، با خودش میجنگد تا آستانه با خاک یکسان شدن ، درست مثل ارگ بم، خشت به خشت وجودش را ویران میکند... آن وقت است که می نشیند میان ویرانه های خودش دنبال کورسوی امیدی میگردد، دنبال همان چیزهایی که گم شدند در وجودش، دنبال همان احساسی که یکهو ویران شد...مثل س
تو نقش جهات هر وجبت ترمه وکاشی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 0:36
من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تبخال و دهان سوختگیها از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کرد
تقدیر یا تغییر؟
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 16:41
یک دختر بیست واندی ساله هستم که از اول راهنمایی به طرق مختلف می نوشتم، دفترخاطرات، شعر، دل نوشته ، رمان ... عاشق نوشتن ، نقاشی، موسیقی و عکاسی هستم و بی اینا نمیتونم زندگی کنم و در کل دنیام با دنیای هنر و فانتزی و رویاپردازی گره خورده.دوران دبیرستانم وبلاگی داشتم که الان حتی اسمش رو هم یادم نیست، ب
دنیای آدم بزرگ ها
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 16:41
یک روز صب از خواب بیدار میشوی و در حالی که شب قبلش تا دمادم صب چشمانت خیس بوده اند، احساس درد شدیدی تمام سرت را فرا گرفته است، آن وقت با خودت فکر میکنی کودک درونت تمام مدت در حال التماس بوده که بزرگ نشود و اما تو این بار هم مجبور میشوی کمی از دنیای آدم بزرگ ها برایش بگویی و یک دفعه بزرگ ترش کنی...
خالی ز هر چه حس و حال میشوم
-
تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 16:41
گاهی ز فکروخیال، بیزار زخواب میشوم فکرت هجوم میبرد، در تب وتاب میشوم گاهی ازخودمْ ازعشقْ ازهر چه روی زمینْ هست بیزار و خالی ز رنگ و آب میشوم گاهی دلم هوای آسمان پرستاره خلوتم کند خالی ز هرچه ولبریز ازهوای ناب میشوم #فاطمه سی ام اردیبهشت نود و شش ساعت 29 دقیقه بامداد