حسی ماورایی..
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:07
و من به دنبال یک حس ماورایی در فراسوی این کره خاکی در تونل زمان می گردم. میخواهم در آن سوی آسمان درجایی که سرخی آسمان هنگام غروب وطلوع خورشید به تاریکی و روشنی می گراید خودم را پیدا کنم ... آن جا که دیگر زمینی وجود ندارد و من رها از هر جسم خاکی خودم را در آغوش باد رها خواهم کرد و رختم را هر جایی پهن...
امان از دست آدم ها...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 3:00
از دید من همیشه همه آدم ها خوب و مثبت وبهترین هستند تا زمانی که بدیشان به صورت واضح توی چشمم فرو برود و مثل زخمی بر قلبم بنشیند...تازه آن موقع است که هنوز هم نمیتوانم باور کنم که کسی اینقدر بد شده باشد و هزار اما و اگر می آورم و سعی میکنم خودم را در مقامی بگذارم که بتوانم شرایطش را درک کنم وکمی پایم...
ترین ها ...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 3:00
گاهی بیشترین آزار را آدم هایی به تو می دهند که دوستشان داشته ای، یا رفیقت بوده اند یا دوستی نزدیک که بیشترین رفاقت را با آن ها داشته ای...همین است که اضافه کردن پسوند " ترین" آنقدر گاهی در زندگی مهم میشود که اگر کسی را خواستی به"ترین"، رفیق "ترین" صدا بزنی باید مراقب باشی که همین " ترین" ها ممکن است...
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم...
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 3:00
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیمحافظ
آغاز من تویی و پایان من تویی...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:51
همین که آغازگر خوبی نباشی و همیشه پایان دهنده خوبی بوده باشی، یعنی از ابتدا رهایی برایت شروع آزادیت ... کاش یکی اما باشد که آغاز و پایانم بشود، آن طور که نتوانم مرزش را بیابم...
پاسخم ده به زبانی که میان من و توست*
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:51
باید جواب داد ، نباید همیشه سکوت کرد، نباید رخوت به جانت افتد و مرز بین پاسخ دادن و ندادنت گم بشود، اما برای کسی که جواب دادن و ندادنت فرق ندارد، چه فرق میکند، چه سکوت کرده باشی، چه تند و تند پشت هم حرف بافته باشی و گره های فرش دلت را باز کرده باشی داده باشی دستش...نمیفهمد...نمیخواهد که بفهمد...باید...
آدم ها ... آخ از دست آدم ها
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
زخم زننده میشوند، طعنه و کنایه میزنند، حالت را میگیرند، اما عاشق همان ها میشوند که خوب بتوانند تملقشان را گویند، خوبی ها و بدی ها را بچینند کنار هم، روراست نباشند و هرچه دروغ است را تحویلشان بدهد...انگار هیچکس خوب خودش را نمیشناسد، انگار هیچکس چنان که باید از خوبی های خودش باخبر نباشد، انگار همه دلش...
به زمان باید مهلت داد...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
باید فراموش کرد، اما برای فراموشی تلاش نکرد...نمیشود که هم فراموشی بخواهی هم تلاش کنی، تنها باید به زمان مهلت داد، خودش میداند چه کند، خودش بلد است چطور کمرنگ کند، چطور از یادت پاک کند همه چیز را ...
گاهی چه ساده دل میگیرد
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
دلم میگیرد... دلم میگیرد آن لحظاتی که پراز احساس میشود ظرف قلبم، گنجایشش تمام میشود و هرچه اندوه است خالی میشود درونم دلم... آن وقت هایی که تمام گفته ها و ناگفته هایم را قورت میدهم و اکتفا میکنم به سکوت مادر فریادها...دلم میگیرد آن لحظه که یک دوستت دارم ساده تا سر زبانم می آید و اما برلبانم جاری نمی...
نامهربان من کو؟
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
جایی هست در زندگی آدمی که آرام جانت را گم میکنی، آرام جانی که تا دیروز خودت بودی، کسانی بودند که گفتارشان ، رفتارشان به وقت غمت میشد آرام جان ... وقت هایی میشود که از زندگیت مهربانی میخواهی که نداریش، همان مهربانی که آرام جانت بشود، وقت هایی هست که زیر لب زمزمه میکنی " ای مردمان بگویید آرام جان من ک...
تا تو از کدام دست آدم هایش باشی؟
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
همیشه همه چیز آنطور که میخواهی نمیشود، همیشه همه چیز بر وفق مرادت پیش نمیرود... این ها را کسی عمیق میفهمد که یک بار تا ته چیزی را رفته باشد، ته عشق، ته احساسات، ته کار کردن، ته درس خواندن...فرق نمیکند که ته چه چیزی، مهم آن است که یک بار تا آخرش را رفته باشد و اما نرسیده باشد، یک بار از عمق وجودش خوا...
تجربه دوباره یک تجربه
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
گاهی بهتر است اگر آدمی قرار است در مسیر یکسانی که یک بار طعم شکست را چشیده قدم بردارد، آن هم در حالی که هنوز درس قبلی را نتوانسته خوب هضمش کند، تا که یک بار دیگر پسش بدهد، اصلا راه نرفته را بازگردد و تکرار نکند همه چیز را ...اسمش تجربه نیست دیگر، میشود یک حماقت بی حد و حصری که پایانی برایش متصور نمی...
ظرف پراز خالی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
داستان تازه از آن جا شروع میشود که ظرف زندگیت نه دیگر پر میشود و نه سرریز میشود و نه حتی خالی می ماند...همه چیز به اندازه و متعادل در ظرف داری جز یک چیز و آن هم "حال خوب" است...از یک جا در زندگی تفریح همان تفریحیست که روزی تا سرحد مرگ به تو هیجانی وارد کرد که صدای جیغ ها و خنده هایت حسرت به دل کودکا...
یکی که سختش نکند...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
گاهی هرچه بیشتر درباره چیزی حرف بزنی،سخت تر میشود همه چیز، و گاهی به عکس...و این خودش به خیلی چیزها بستگی دارد و این بستگی خودش تعیین کننده خیلی چیزهاست که نیست...و اصلا این بستگی داشتن است که گاهی زندگی را پراز رخوت و سکوت میکند و یا پراز حرف وهیجان، مثل بستگی داشتن به آدمش...باید یکی باشد که بدانی...
باران بی امان...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
در زندگی شب هاییست که هرچه لیستت را بالا و پایین میکنی، هرچقدر دنبال کسی میگردی که اندکی حرف هایت را گوش بدهد، اشک هایت را بفهمد، دلت را آرام کند هیچکس را پیدا نمیکنی و اشک چون سیل بر صورتت هی می بارد... هی می بارد...
تو دل میبری رواست؟
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد دامی نهادهای که گرفتار میکنی تو خود چه فتنهای که به چشمان ترک مست تاراج عقل مردم هشیار میکنی از دوستی که دارم و غیرت که میبرم خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست خود کرده جرم و ...
تجربه ای به نام زخم
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
زخم کهنه که میشود، دیگر مثل زخم سرباز نمیشود...خون فواره نمیشود، بیرون نمیزند از آن آب چرک و خون ...هرچقدر هم که عمیق باشد اما قدیمی که شد، دیگر مثل قدیمش، مثل وقتی که تروتازه هست عصیانگر و سرکش نمیشود، طغیان نمیکند...تنها گاهی جای آن درد دارد ...درد دارد اما دردی پنهان که هیچکس نمیبندش...تنها اثر آ...
چه فرق میکند واقعا؟
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
چه فرق میکند که چه موسیقی پخش شود وقتی دلت خوش باشد، غم درون دیده ات آرام آرام قطره قطره آب نشود...چه فرق میکند حریق خزان علیرضا قربانی باشد، یا آهنگی شاد که تمام روح و روان هر آدمی را شاد کند...وقتی دل آدمی شاد باشد، کنارت آن هایی که باید باشند آن وقت آن جایی که علیرضا قربانی میخواند "ارغوانم تنهاس...
برنده واقعی قصه عشق
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
میدانی بازنده واقعی همانیست که در عشق فکر میکند، برای عاشق بودن، عاشق ماندن و عاشق شدن درنگ میکند... خودش را به در و دیوار میکوبد و دست آخر دستش به هیچ جا بند نمیشود. بازنده واقعی پرنده ایست که پرواز را از خاطرش برده چرا که یک بار از پریدنش تجربه تلخی به جا مانده... اما برنده کیست؟ برنده همانیست که ...
کوه یخ
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:50
خیلی میخواهد شجاع باشی که بخواهی بگویی دوستت دارم، زل بزنی در چشمان همانی که باید، قلبت از جاکنده بشود، شرم و حیا مانعت بشود و اما تو باز رها، آزادانه و بی هیچ ترس و وهم و خیالی تو صورتش داد بزنی دوستت دارم تا همیشه...خیلی میخواهد جسور باشی که این حس را جلوی دیگران فریادش بزنی، بر زبانش بیاوری... آد...