ره رستگاری
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
حرفت در دهانت ماسیده است، نوک زبانت هست تمام آن حرف هایی که باید بزنی و اما به خاطر خیلی چیزها، مصلحت اندیشی ها ، محافظه کاری ها درونت ته نشین شده همه چیز ... آی از احتیاط...امان از احتیاطی که تمام آن چه که باید میگفتی درونت رسوب کرد، اه از ترسی که ب
بهاری دیگر ...
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
شعار نیست ، که دروغی هم نیست که کائنات قوانین مخصوص به خودش را دارد، خشمش یک جور است، مهربانیش یک جور و قهرش هم یک جور... که اگر با کائنات بدرفتار کردی، پاسخش را یک جا در همین کره خاکی خواهی گرفت... مثل مشتی می ماند که در لحظه هایت نشسته تا خطایی از
شناخت آدم ها
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
آدم ها را باید آن وقتی بشناسی که حسابی بهشان پرو بال داده ای، تنها روی نقاط قوتشان متمرکز شده ای و آن قدر از خوبی هایشان بهشان گفته ای که تازه کم کم گمان آن را ببرند که نقطه ضعفی ندارند، که کامل ترین آدم روی زمین هستند، آن قدر که اگر خواستند خودشان ر
ارزش احساسات
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
ارزش احساسات آدم به آن است که در تمام لحظات زندگی چه شاد چه غمگینش لمس شود، احساس بشود و هرچه غیر از این باشد، معنای زندگی را زیر سوال میبرد... میشود روزمرگی، عادت... اما گاهی آدم ها برای در رفتن از زیربار "احساسات"، برای درگیر نشدن زیادشان و معلق
گم شده این روزهایمان
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
گمان میکنی چیزی درونت گم شده که خیلی وقت پیش، آن زمان که بچه بودی، همان وقت ها که بیشترین باورت مال آدم هایی جز آدم بزرگ ها بود، جایش گذاشتی... آن صفا و صمیمیت همان وقت هایت، کودکانه هایی که همیشه فرصت آن را داشت که در هر زمان و مکانی خودش را بروز
مرزهای قلبم
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
هر دختری مرزهایی دارد برای دست هایش برای موج موهایش برای قلبش و اگر مرزهایش را برای کسی بشکند و اگر از مرزهایش عبور کنی باید مرد باشی باید پای تمام جمله ها و رفتارهایت باشی قصه ی زنده به گور کردن دختر ها را شنیده ای؟ دختر ها خود را از درون زنده به گو
مسوولیت خطیرم:))
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
وقتی نوشتن دغدغه ات شده باشد، وقتی که آدم های زیادی با نوشته هایت زندگی کرده باشند، به تو از انرژی که از لایف استایل تو گرفته اند، از تخیل و تجربه و هر آنچه که نوشته ای میگویند و حس میکنی زندگی خیلی ها شاید تحت تاثیر نوشته هایت بوده باشد، آن وقت است
رسوبی از گذشته ها
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
چیزهایی هست که درون آدم ها از گذشته شان ته نشین میشود، گاهی درد میشود، گاهی درمان حالشان ... درد نرسیدن ها، درد شکست ها، به در و دیوار خوردن هایی که گمانشان میرود حقشان نبود ... ته نشین میشود، رسوب میکند درون آدمی، فراموش نمیشوند اما کمرنگ تر میشود،
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
انگار افسردگی مزمنی در وجود همه آدم های روی زمین باشد که منتظر ان نشسته باشد کمی از زندگی غفلت کنی، کمی روزگار آه از نهادت بلند کند تا که خودش را سریع السیر برساند بر سر خرابه های امیدت و چادرش را برپا کند و سایه بیاندازد بر زندگیت ... این میان باید
خوب ترین رفاقت
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
وقتی رفاقت را از انتها شروع کرده باشی، انگار از ابتدا همزادی داشته باشی که بی هیچ پلک زدنی از چشمانت از همان ابتدا همه چیز را آشکارا ببیند... بعضی آدم ها هم اینطورند، انقدر به دلت می نشینند، آنقدر خوب خانه سازی میکنند گوشه قلبت که چشم باز میکنی و خود
تمرین صبر و حوصله
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
می گوید یادم نمی آید در تربیتت تورا جوری بار آورده باشم که اینقدر بی صبر و حوصله و عجول باشی. از بچگی پابه پایتان بوده ایم و در هیچ مشکلی تنهایت نگذاشته ام... راست میگوید...تمام عمرشان را به پایمان ریخته اند، تمام زندگیم را مدیونشان هستم ، به عقب که
من و شازده کوچولو
-
تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
نمیدونم از اول راهنمایی تا به الان که با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم چند بار خوندمش.فقط اینو خوب میدونم که هر بار دلم میخواد یه کتاب بخونم که بازم ازش مطلب جدید یاد بگیرم فورا میرم سراغ این کتاب.هر وقت دلم از آدما میگیره اولین کتابی هست که میاد به ذهنم ،هر وقت کودک درونمو سرکوب میکنم این کتاب بهم کمک...
مرخصی
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 15:30
یک جایی هست که به گمانم در زندگی خیلی از وبلاگ نویس ها و کسانی که می نویسند این اتفاق می افتد، که با تمام عشق و علاقه ای که به نوشتن داری، آرامشی که کلمات، جملات و نوشته ها به تو می دهند، اما دلت نخواهد بنویسی. یک جور مرخصی از لغات و واژه ها، یک جور
لحظات به دور از آلودگی غم
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 15:30
میون تموم اون لحظاتی که باید شاد باشی، بخندی، وسط تموم اون خنده ها یهو یادت میوفته به یه سری گیر و گورای زندگیت، به یه دلتنگی عمیق ناشناخته، به حسی که گم شده میون تموم اون حسای خوبی که در لحظه هست . سعی میکنی شاد باشی، بخندی، بی توجهی کنی به همه چی
دلم دریایی از شوق رسیدن
-
تاریخ: 1396/7/27 ساعت: 15:30
تو دریایی و من ماهی تنها چه دورِ دورِ این ساحل، ز دریا دلم دریایی از شوق رسیدن شنا در آسمان، آبی پریدن کجای جنگل از بوی تو خالی است همان جا بوی گل های خیالیست در آن شب ها که می روید، گل نور که می آید، نوای بلبل دور زن چوپانیم، سر در گریبان که م
خیلى غمگینم
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 1:49
از قضاوت آدم ها بیمی ندارم، اما از تلاش انسان ها برای تغییر دادن دیگران چنان که خودشان دلشان بخواهد میترسم. از غمگینی و ناراحتی بیزارم اما از تلاش آدم ها برای همیشه شاد دیدن دیگران بیزارم. همه آدم ها اجازهدارند، اصلا احتیاج دارند که گاهی حتی بی دلیل، برای زمانی موقت در زندگی غم را تجربه کنند، وا بده...
همه هستی من آیه تاریکیست..
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 1:49
همهء هستی من آیهء تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدر...
به دخترم خواهم نوشت
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 1:49
چنان زندگی خواهم کرد که اگر روزی خواستم برای دخترم ازروزهای سخت سخنی به میان آورم، اگر روزی برق شادی چشمانش به وجدم آورد، اگر روزی دم غروبی دلگیر، دخترم My کنج اتاقش با بغضی فروخفته سعی داشت غمش را از من پنهان کند، اگر یک روز دلش چنان آشوب شد که دستان لرزانش به قالبی یخ شباهت داشت، بتوانم با اطمینان...
یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 1:49
پاییز آمدست ... فصلی که در آن هرکه عاشق شده باشد ، عاشق تر میشود و هر آن که عاشق نیست درونش حس دلتنگی ای برای گمشده اش بیدار میشود ... انگار رنگ های اغواگرش بد دل آدم ها را اسیر خودش میکند، انگار برگ ریزانش و خش خش برگانش زیر پای آدمیان بد دلشان را هوایی بودن دیگران زندگیشان میکند . انگار پاییز واقع...
خوش آمدی پاییز
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 1:49
پاییز می رسد که مرا مبتلا کندبا رنگ های تازه مرا آشنا کندپاییز می رسد که همانند سال پیشخود را دوباره در دل قالیچه جا کنداو می رسد که از پس نه ماه انتظارراز درخت باغچه را بر ملا کنداو قول داده است که امسال از سفراندوه های تازه بیارد-خداکند-او می رسد که باز هم عاشق کند مرااو قول داده است به قولش وفا ک...