خوابم یا بیدار... - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همه آن چه که در زندگی میبینم یک خواب باشد و یک روز بیدار شوم و تازه بفهمم زندگی آغاز شده چه؟ انگار اینطور باشد که هر صبح که از خواب بیدار میشوی نقشت را تن کنی و بازیگر نقش اول زندگی بشوی که معلوم نیست ته آن چه برایت خواب دیده... هرچه هست و نیست گاهی دلم از زندگی میگیرد و د...
غمگین ترین... - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
مواقعی هست در زندگی خودت هم درست نمیدونی چت هست.نه این که غمگین باشی، نه...نه که شاد باشی اونم نه. فقط خالی هستی.اگر بخوای به این لحظات از عمرت طعمی نسبت بدی شاید طعم شکلات تلخ بده. هم شکلاته و هم تلخه! این جور وقتاست که برات حرف زدن هم مشکل میشه، چون از اساس خودت هم اصلا نمیدونی تو این ذهن خالیت چه...
دیوانه ای به اسم زندگی - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
میدانی ، همه چیز در زندگی مشمول گذر زمان است و این میان آن کسی برنده است که صبورتر است...تمام کارها و تلاش هایش را کرده و نتیجه را به زمان واگذار کرده است...کسی که بی توقع ترین است و میداند که زندگی گاهی هیچ چیز برای بخشیدن به تو باقی نمیگذارد و این ناعادلانه ترین اتفاق زندگیست...در زندگی زیاد به بن...
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
فرقی نمیکند کجای این کره خاکی باشی وقتی وطن همانی نباشد که باید...وقتی دلتنگی خاکت در لحظه هایت می نشیند به هر صورتی...میدانی؟ وقتی وطنت، پاره تنت نشده باشد، وقتی از هر آن چه اسمش میهن پرستی میشود گذاشت تنها یک غم درون دلت مانده ...وقتی وطن قدر تو را نمیداند...دیگر چه فرق میکند کجای این کره خاکی بخو...
آبتنی در عمق زندگی - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
میشود در سطح آب های مواج زندگی بالا پایین پرید، میشود آنقدر نفس گرفت که بتوان مدتی بیرون آب دوام آورد...اما حتی اگر آن ماهی قوی و پرچنب و جوش دریا هم باشی، زیاد بیرون آب دوام نمیاری و باید که به عمق آب برگردی و همانجا شنا کنی...گاهی هم اینطور است...میشوی همان ماهی ، اگر زیاد سطحی نگری کنی، اگر بخواه...
دور ز تمام عالم - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
گاهی حس میکنم چه دورم، از زندگی، از آدمای زندگیم...از همه آدما دورم، از همه چی دورم...حتی گاهی از خودم چقدر عقب افتادم..یهویی به همه چیز شک میکنم،میدونم خودم ،میدونم که تو این دنیا هیچی پایدار نیست، هیچ چیز قطعی نیست...هرچیزی امکان پذیر هست اما گاهی یه حس و حال عجیب تمام وجودمو میگیره. حس میکنم چقدر...
دوری های خودخواسته - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
گاهی لازم است از آدم هاییکه گمان میکنی برایشان عزیز هستی اندکی فاصله بگیری، بگذاری و بگذری... شاید که عزیز بودنت برایشان تنها توهمات ذهنی تویی باشد که آنقدر دوستشان داری که نمیتوانی لحظه ای دوریشان را تحمل کنی یا در ذهنت و قلبت خطشان بزنی و مدعی شوی که عزیز نیستند... گاهی باید پشت کرد به تمام روابط ...
ادعاهای پوچ - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
هرچقدر هم که مدعی آن باشی که بی احساسی یا بی احساس و سر شده ای، باز هم گاه خودت را جایی آنقدر غرق در احساس می یابی که حتی ممکن است نم اشکی درون چشمت نشیند... یا حتی یک جا صدای قهقهه هایت تا دوکوچه آن طرف تر هم میرود و این یعنی معنا و مفهوم زندگی ، زنده بودن، جنگیدن برای هر آن چه لایق آن هستی و محکم ...
سکوت ملال آور - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
در روابط همیشه همانی برنده است که توانسته زودتر از لاکش بیرون آید، "حرف" هایش را یک کاسه کند و در بهترین نحو ممکن بیانش کند. گاهی آدمی میداند چیزهایی هست که سرجایی که باید نیست، میداند روبراه نیست، اما هیچ کدام حرفی نمیزنند، که مبادا آن یکی ناراحت بشود، که مبادا ناراحتیش به دیگری منتقل بشود.گاهی هم ...
من و سایه ام - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﺎﻳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ ﻛﻪ ﺟﻠﻮ ﺮﺍﻍ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻬﺶ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﺑﻜﻨﻢ! ﺑﻮﻑ ﻛﻮﺭ صادق هدایت
پل هایی که خراب شد - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
گفت برمیگردم، و رفت، و همهی پُلهای پشتِسرش را ویران کرد. همه میدانستند دیگر باز نمیگردد، اما بازگشت بیهیچ پُلی در راه، او مسیرِ مخفیِ بادها را میدانست. قصهگوی پروانهها برای ما از فهمِ فیل وُ صبوریِ شتر سخن میگفت. چیزها دیده بود به راه وُ چیزها شنیده بود به خواب. او گفت: اشتباه میکنند بعضیها که اشتبا...
کاش لیلی ات بودم - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
من را همچون تک تک آدمهای دور و بر خودت نگاه کن!همه ی دل نگرانی هایم مثل تمامی زنهایی است که تو میشناسی، شاید کمتر، شاید بیشتر.دل نگرانی هایی که گاهی مرا تا سر حد بیخود شدن میبرد و گاهی هم باز نمیگرداند. از نبودنت می ترسم.از بودنت دلهره دارم و باز هم میمانم میان بودن و نبودن تو،ای کاش میشد لیلی ات با...
طلوعی زیباتر از غروب - تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 9:19
سن و سالی از او گذشته بود. بین تمام حسرت هایش تنها همین باقی مانده بود که چرا هرگز نفهمیده که طلوع خورشید از غروبش زیباتر است، من اما ساکت و آرام در خیالم فرو رفته بودم و تمام طلوع های آفتابی را با خودم به یاد آورده بودم که از خیال تو خواب از من دریغ شد، یادم به تمام آن روزها افتاد که آفتاب را که دی...
آگهی یک اتفاق خوب - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
مدتیست در زندگی سخت میگیرد. میخواستم آگهی کنم که از زندگی قطع امید کرده ام، که حجم خستگی های زندگیم آنقدر زیادتر از تاب و توانم شده که ظرفیت پذیرش من بیشتر شده... شاید یک سالی شده باشد که هیچ اتفاق مثبتی جز دوسه مورد محدود در زندگیم نیوفتاده باشد
چه میخواهی؟ - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فردا
عاشق... - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
می توان عاشق بود به همین آسانی.. من خودم چندسالی ست که عاشق هستم عاشق برگ درخت عاشق بوی طربناک چمن عاشق رقص شقایق درباد عاشق گندم شاد! آری میتوان عاشق بود مردم شهر ولی میگویند عشق یعنی رخ زیبای نگار! عشق یعنی خلوتی با یک یار! یابقول خواجه، عشق یعنی ل
پاییز - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
پاییز که میشود، اوایلش هوا همچنان بویی از تابستان میدهد، تنها شبانش هست که اندکی رنگ پاییزی به خود میگیرد، ماه مهرش بوی سیب میدهد، سیبهای نارسی که به وقت زنگ تفریح در دبستان تغذیهات میشد، به وقت بعدازظهرهای دلگیرش زمان را تنها با یک فنجان چای
موریانه - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
چوب نمناکی که مدتی در گوشه ای افتاده باشد را دیده ای؟ یا حتی چوب خشکی که یک جای تاریک برای مدتی باقی بماند. موریانه را اگر بشناسی شاید دیده باشی که چطور اگر به جان چوب افتد پوکش میکند...حکایت انسان است و روابطش، انسان و ذهن نیازمند معاشرت مداومش... آ
دنیای بی رحم - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
وقتی دنیا تمام تلاشش میشود آن که دنیایت را نابود کند، چاره ای نداری جز آن که آغازی دوباره شوی بر تمام دنیای بی رحم...گاهی مجبور میشوی بشوی جبری بر جبر روزگار، درست وقتی دنیایت را نابود کرده روزگار بلند میشوی و چون ققنوس بر میانه های آتش از نو متولد م
قربانی های روزهای بزرگسالی... - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 18:42
بزرگتر میشوی و با خودت دغدغه هایت هم بزرگتر میشود، آرزوهایت ... فکر و خیالت بزرگتر میشود، آنقدری که یادت میرود شادمانه هایت را ، کودکانه هایت را ، معصومیت تا سرحد مرگ احساساتی شدنت را ، هیجانات نابت برای رسیدن هایی که حال برایت کمتر شده است ارزششان .