شراب شب آدمی را مست میکند،در ذهنت پراز علامات سوال میشود... بیخود نیست که شب و روز باهم نمیساختند، بیخود ماه را به شب ندادند و خورشید را به روز... زیبایی ماه شب را اغوا کرده میکند و خورشید اما جز نور بخشیدن و گرمی به روز هیچ ندارد... یک شب است و ماهش که قصه اش سردارز دارد که هرچه لز شرابش بگویم از خماریش کم نمیشود، آنقدری که هرچه بگویم میترسم که مشتم واشود و همه بدانند که افکارم چه مستی ها از شب بیداری هایم میکند..
برچسب: شبيكه,شبك للجسم,شب یلدا,شب,شبك,شب نیرزد به بامداد,شب بامداد,شب و بامداد,شب حافظ,شب رمان,
نویسنده: سام شاکری