آدم ها یکهو نمیروند، هیچ آدمی یکهو تصمیم به رفتن نمیگیرد، که قبل رفتن اتفاقات بسیاری می افتد که یکهو ناامیدش میکند، قصر آرزوها و آمال وامیدش را ویران شده می بیند و می نشیند به جمع کردن چمدان خاطراتش...خاطره روی خاطره میگذارد، درست مثل لباسی که با خودش دل دل میکند به سفر ببرد یا نه ، اما این بار تفاوتش آن است که با خود فکر میکند که این سفر بی برگشت است و سعی میکند سبک سنگینی کند که از رفتن مطمئن باشد... این میان آدم ها گاهی تعلل میکنند، گاهی زیاد فرصت میدهند تا وزن خاطرات خوب آنقدری شود که به تلخی ها بیارزد که نرود، که بماند...اما آدمی که تصمیم گرفته از زندگیت برود، مدت هاست فرصت داده است، صبوری کرده، شاید هم خودش را به آب و آتش زده که بماند، وفادار باشد، اما نتوانسته، و یکهو چمدانش را برداشته وراهی شده از زندگیت...یادت باشد، اگر وقت خداحافظی با تو حرفی زد، اگر نگاهت کرد، اگر دست دوستی به سمتت دراز کرد و برایت بهترین ها را آرزو کرد، با تلخی جوابش را نده، خوب بدرقه اش کن، بگذار خاطرات خوبی که در ذهنش از تو هست خوب باقی بماند و تلخی ها را راحت تر فراموش کند...بگذار تا اگر روزی، جایی ، زمانی در آینده ای دور ونزدیک تو را دید، بتواند با تو روبرو شود و در صندوقچه دلش همان خداحافظی خوب، تمام تلخی ها را شسته باشد....
برچسب:
نویسنده: سام شاکری